یه مسافرت یهویی....
سلام عزیز دلم مامانی چند روزی بود که نمی تونضتم بیام و پست جدید بزارم آخه یه چند روزی بود
خونه حاجی بابا (بابابزگ من) بودیم چون عمه بابام فوت کرده بود که خونش تهران بود و حاجی بابا هم تو
تبریز بعد هفتمش تعزیه گرفته بود که کلی مهمون داشتیم و چند روزی سرمون اینجوری مشغول بود که بعد
مراسم بابایی یهویی تصمیم گرفت که بریم تهران که ماهم از خدا خواسته زودی رفتیم خونه و وسایل جمع و
جور کردیم وراه افتادیم البته علی رضا جونم تبریز بود مامانش اینا برگشته بودن ولی علی مونده بود که اونم با
ما راهی شد بعد هم پسر دایی بابایی زنگ زد گفت کار دارم می خوام برم تهران که گفتیم اتفاقا ماهم میریم
که اینجوری شد که مسافر دیگه هم اضافه شد و راهی تهران شدیم خدارو شکر شماهم پسر خوبی
بودی و مامانی رو اذیت نکردی امروز هم عصری رفتیم بیرون و گشتیم و شام رو هم رفتیم کوهسار خوردیم
و شما کلی تو پارک بازی و بدو بدو کردی تا رسیدیم خونه زود خوابیدی الانم کنارم دمر افتادی و خورو پف
می کنی الهی مامان قربونت بشه عشقمی به خدا جیگرم .....
فعلا بای بای باید زود بخوابم چون فردا صبح می خوایم بریم قم بازم میام با کلی عکس



یه مسافرت یهویی....
